|
انسانی که شباهت دوری با خود دارد
|
||
|
اما با شاسوسا؛ هرگز! |
کند می شویم. هرچه بیشتر می گذرد کندتر می شویم. خسته تر. ناخوش تر. مثل آدم های الکی خوش یک کیک کوچک با جعبه بزرگش را گرفته بودم دستم و باد نمی زدم خود را! توی مترو با اون شلوغی دنبال جایی برای خودم و کیکم می گشتم که با هیچ حساب عقلی و منطقی وجود نداشت. دست آخر شدم محو مردم ایستاده و آویزان و یا ایستاده با صورت های چسبیده به در قطار و آنهایی که توی حلق هم ؛ هم دست از حرافی برنمی داشتند. به این قیافه ها حرکت قطار که اضافه می شد صحنه خنده دار در عین حال رقت انگیز و مضحکی!!( نه به معنی خنده دار) ؛ نمایان می شد که دل هر بیننده ای از جمله نگارنده این سطور را به درد می آورد؛ بگذریم. زیادی حرف از این صحنه ها بزنم ترسناک می شود و نه حتی رعب آور و مخوف و وحشتناک و خوف ناک و دهشت انگیز!!
چقدر عوض شدیم. چقدر امروز هممون عوض شده بودیم. دیده بودیم هم رو قبلا هم. ولی پیر شده بودیم انگار. حالم گرفته شد.
جدیدا و نه به تازگی شب هایی که توی خیابان راه می روم و یا قدم می زنم می ترسم. زیاد هم می ترسم. نوعی ترس آمیخته با شاعرانگی و در دیوانه وارترین حالت ممکن می روم توی فکر گربه ای که الان بروم می پیچد به پر و پایم و خودش را لوس می کند! یاد حس پدری میفتم که شب ها خسته و کوفته که برمی گردد از سر کار بچه هایش به پر و پایش می پیچند و از سر و کولش بالا می روند....... باید خیلی حال کند...نه؟!
حس فرسودگی می کنم. پیری مزمن. یک شمع دیگر اضافی فوت کرده ام و کنتور می شمارد که یکسال دیگر اضافه تر و مفتکی تر روی گرده های دنیای دنی سوار بوده ام! البته می دانید که کانتر درست است نه کنتور و مگر اصلا درستی یا نادرستی هر چیزی را کی تعیین می کند؟!
باده بخور.
ولاتخف.
چقدر دوست دارم نترسم. چقدر دوست دارم فقط یکی باشد که ازش می ترسم و تازه وقتی ترسیدم هم به خودش پناه می برم و چقدر خوب است که به تازگی و نه جدیدا از مشرکی درآمده ام و البته هنوز یکتاپرست....... نمی دانم. مشرک دیگر نیستم . اما .....
و تنها عده کمی سپاسگذارند و تنها عده کمی تفکر می کنند و تنها عده کمی می فهمند و تنها عده کمی درک می کنند و نصف بیشتری ها نه می شنوند و نه می بینند و نه.........
راستی جایی آمده که تنها عده کمی ایمان می آورند؟! ( جواب این یکی را هرکس می داند بدهد)
آدم توی این اتوبوس ها و مترو و این وسایل حمل و نقل عمومی کلا!!؛ چه فی البداهه برای خودش می بافد!! پا را بیرون می گذاری دیگر انگار نه انگار.... همه اش می پرد.
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند.
مغز طرف قفل کرده بود. تعطیل تعطیل.
چه طوری میشه یک آدم پریشب توی تخت خودش توی اتاق خودش خوابیده باشه و دیشب زیر یک خروار خاک.
سخته باورش برای اطرافیانی که شوکه میشن و توی سرو کله خودشون می زنند.
سخت تره برای روحی که یکدفعه و بی هیچ پیش زمینه ای از جسمش کنده شده و حالا سرگردون مونده.
خیلی سخته یکدفعه مردن. یکدفعه جای خواب آدم عوض شدن. ظرف 5-4 ساعت دفن شدن!
صبح بلند میشی سحری بخوری ولی تا پنج دقیقه بعد دیگه هرچی صدا می زنی کسی نمی شنوه و ناگهان خودت رو میبینی که دراز به دراز کف اتاق افتادی.
مغز طرف داغ کرده. چشماشو می بنده. نکنه فردا شب سر جای خودش نخوابیده باشه. چشماشو باز می کنه. به زور هم دیگه بسته نمیشن.
طرف داره دیوونه میشه. از هر طرف میره با ناباوری میگه خدا رو شکر . اما خوب می دونه چقدر وجودش تلخ شده.
حیات دنیا چیزی جز لهو و لعب نیست و ان دار الاخرت لهی الحیوان.
روح اون بنده خدا رو بگو......
صبح شده. هنوز خوابش نبرده. طرف بدجوری هاج و واجه.
قصه ای گوشه ای از ذهن من مانده و خاک می خورد. حتی یکبار هم روی کاغذ آورده امش. بعدش هم با تلق تلق کردن روی دکمه های این کیبورد بخت برگشته به دنیای صفر و یک کوچکم اضافه اش کردم. یکی داستان پر آب چشم که هنگام نگاشتنش بارها کاغذ دفترم خیس شد و دستمال های منتظر نوبتی اما به زور از جعبه بییرون کشیده شدند و دست آخر هم چون آن همه تری را تاب نیاوردند، دست به دامان آب شرب مصرفی! و چه زجری کشیدم برای پنهان کردن چشم های قرمز ورم کرده ام. داستان را ؛ راستش؛ عاشقش بودم. اما هیچ وقت جایی نخواندمش و برای کسی هم تعریفش نکرده ام . آن قدر برایم مقدس است و دوستش دارم که تاب نمی آورم کسی انتقاد هرچند کوچکی روانه اش کند. مهمتر از همه اینکه می خواهم دینم به قهرمان هایش ادا شده باشد. می خواهم تا به بهترین شکل ممکن نگاشته نشده کسی نخواندش. باید بهترین باشد. چون این داستان است. واقعی است. بین آدم های واقعی اتفاق افتاده . مو به مویش. قطره قطره اشک قهرمان هایش. همه چیزش.
دلم می گیرد از دیدن این همه تله فیلم آب بسته شده. نه که بنشینم تا آخر همه شان را ببینم. نه! توی تک تکشان یک مجروح شیمیایی هست و معمولا یک دختر دارد. دختری که با آرمان های پدرش هماهنگ است و در متفاوت ترین حالت کمی امروزی تر است و دغدغه هایش امروزی تر! به هم ریخته تر. اما فقط کمی! توی همه شان یک آدم هست که می آید شعارهایش را با صدای بلند و با حرارت تکرار می کند. توی همه شان یک دختر چادری هست که همه چیزش روبه راه است و آخر ثبات است و دست آخر همه امور به دست او و امثالش اصلاح می شوند! این نباشد توی آن کمی متفاوت ترهایش! قضیه انرژی هسته ای و پروژه کارون3! و سلول های بنیادی مطرح می شود و آخرش همه وطن پرست می شوند! یا یکی مرگ مغزی می شود و چند نفر دیگر از صدقه سر او حیات دوباره می گیرند!( خوب شد حاتمی کیا حلقه سبز را ساخت والا این کارگردانان از بی سوژگی چه می کردند؟!) کمی متفاوت تر! یک معلول ذهنی پاک و بی غل و غش و یک امامزاده یا مزار شهدا یا.........
قطره های اشک آدم ها کنتور ندارد درست! اوقات فراغتشان سامان ندارد قبول! ولی احساسات آدم ها چی فرض شده این وسط؟! آدم های جنگ چی فرض شده اند این میان؟! چرا یکی نمی آید قصه واقعی زندگی این آدم ها را بنویسد؟! چرا هیچ کس نمی خواهد قبول کند این آدم ها صاف از آسمان زمین نیفتاده اند؟! چرا هیچ کس نمی داند این آدم ها میان آدم های واقعی زندگی کرده اند. میان آدم های واقعی مدرسه رفته اند، بزرگ شده اند، تردید کرده اند، توی تنهایی خودشان هزار جور فکر کرده اند و دست آخر رفته اند. فرزندانشان هم آلان دارند بین همین آدم های واقعی زندگی می کنند.
چرا کسی نمی داند چادر تنها یک لباس است و کار لباس، پوشاندن است. دختر چادری حجاب دارد و در کنارش می تواند به هم ریخته باشد! حق دارد توی زندگیش لحظاتی داشته باشد که بهم بریزد! حق دارد به هم بریزد! حق دارد پر از آشفتگی های درونی باشد . حق دارد بی ثبات باشد. حق دارد گیج و منگ باشد. حق همه اینها را دارد! بس نیست کلیشه ساختن از آدم ها؟! بس نیست بعد از به انحصار درآوردن سجاده توسط پیرزن ها حالا همه کاره سریال ها و تله فیلم ها را دختر جوانی کردن پر از اعتماد به نفس و توکل به خدا و آرامش و از این طرف بام افتادن؟ ؟!
چه کسی می گوید این چیز ها بد است؟! بد نیست ولی واقعی نیست! واقعیت این است که سرگشتگی آدم ها هیچ ربطی به ظاهرشان ندارد. نه به ریش های بلندشان و نه به لباسشان و نه به چادرشان.
کاش قصه ام را بتوانم بنویسم. تویش پر است از آدم های واقعی. قصه من واقعیست. مستند است. کاش قصه ام نوشته شود. کاش!
دوست دارم چشم هایم را ببندم؛ یک نسیم خنک صورتم را نوازش کند و بوی تازگی اش مستم کند. بعد؛ بروم توی سرزمین رویاهای قدیمیم؛ همان ها که نه ترسناک بودند و نه مضحک بودند و نه عجیب. رویا بودند. خالص و بی غش. بعد از هربار رفتن توی هپروتش ، آدم کلی انرژی می گرفت ؛ تازه می شد؛ چیزی در رگ هایش شروع به دویدن می کرد؛ سرخ می شد؛ گرم می شد؛ می خواست بدود؛ بپرد؛ زندگی کند.........
دوست دارم چشم هایم را ببندم و شیرجه بزنم توی زمان و خلاف حرکتش زیرآبی بروم و گمشده هایم را از قعرش بیرون بکشم. دوست دارم خیلی چیزها برگردد به سه ماه قبل. به وقتی که تمام شدن چیزی را با غرور تماشا کردم و عوضشش هیچ چیز تازه ای نساختم. دنبال یک شروع درست و درمان گشتم و همینطوری راکد ماندم. بی شروعی، بی هیچ.........
بعد کلی تلاش؛ نمی خواهم شروعم تا حد توصیه های کوته فکرانه روانشناسان موفقیت!! پایین بیاید ولی متاسفانه کم مانده بیاید!
شروعی باشد درخور آن تمام شدن. بیارزد به این همه سکوت خبری! و خفقان گرفتن و دست روی دست گذاشتن.
دوست دارم چشم هایم را که بستم، باران بیاید؛ خیس آب که شدم بروم دنبال زندگیم. توی همین دنیای واقعی بروم پی کار خودم. کاری که به خود پرداختن نباشد و کار خودم باشد. کار خود خودم.
شهر را از فراز بام خانه امشب دیدم.
نورباران حوالی برج میلاد از این حوالی شرق پیدا بود و چه شباهتی داشت به نورباران قصر سیم کودکی وقتی جوی رویاها گلی می برد و من همراه آب شتابان مست زیبایی می دویدم! کودک تر! که بودم معنای آتش بازی را نمی فهمیدم. نه که ندانم. درکش برایم ثقیل بود که این که این قدر باحال بالا می رود و می ترکد و نور می پاشد و آدم دوستش دارد چطور همان آتشی است که می ترساندت و همبازی اش شدن کلی خطرناک است!
چند وقت پیش ها بود که برای خودم کلی آرزو کردم که توی دور باطل زندگی نیفتم. اما می دانید که دور باطل زندگی اجتناب ناپذیر است. در واقع افتادن تویش اجتناب ناپذیر است. بخواهی نخواهی، لحظاتی از زندگیت هست که تو از خودت غافل می شوی و چون به خودت واگذاشته شده بودی، وقتی خودت هم از خودت غافل می شوی دیگر........ دیگر کسی نیست که بپایدت. آن وقت بی هوا پایت می لغزد و در خوشبینانه ترین حالت روی شبه دوایر متحمد المرکز تو در توی گردباد مانندی می افتی که تو را تا قعر خودشان پیش می برند. خوش شانس اگر باشی سر جایت درجا می زنی و روی مدار پایینی نمی افتی. خلاصه اش اینکه ما افتادیم؛ توی دور باطل زندگی.
به هر حال همین که می آیی اینترنت و حرف های چند ماه قبلت را مرور می کنی ، لا اقل دستت می آید از کی این فرآیندت طی شده وچرا؟!
به دنبال دلیل گشتن هم کار دایره سوارهای آماتور است. برگشتن سر خانه اول هم همین طور. بالاخره پوچی خیلی چیزها را از نزدیک دیده ای و این خودش کلی غنیمت است. می دانی درست کدام است و غلط کدام. در این یک مورد می دانی. کلی اش را لااقل! حالا جزئی اش بماند.
درجا زدن با حرکت لاک پشتی گه گاهی و نفس کم نیاوردن فعلا توصیه می شود. حالا هر وقت انرژی لازم کسب شد روی مدار بالایی می پریم!
پ.ن: من بعد قصد دارم صبح ها وقتی خورشید در می آید که نه زود است حول و حوش 10 و 11 که از خواب بیدار شدم؛ متولد هم حالا نه ولی کمی لبخند بزنم! به گمانم برای فعلا!! کفایت کند.
این روزها تنها چیزی که می تواند حالم را جا بیاورد شیرجه است.
آن پایین وقتی هی فروتر می روی،بعدش البته؛ وقتی را می گویم که تا حد ممکن فرو رفته ای، چند لحظه مکث؛ با چشم های باز ، بی نفس، آدم ها را نگاه می کنی. زمان انگار این پایین کند تر می گذرد. و همین قدر بگویم: کیف می کنی!
دستم که به قلم نمی رود هیچ، روی دکمه های کیبورد هم دیگر نمی نشیند! حالا یا کیبوردم دیگر خوش دست نیست یا ناخن ها زیادی بلند شده اند! گفتم زورکی بنویسم شاید طلسمش شکست.
افسردگی تعطیلات به جانم نیفتاده. ولی هیچ تابستان را خوش ندارم.
گنبد مسجد را مدام از پنجره می پایم . چندی دیگر نوبه نگاشتنش خواهد رسید. لعنت می فرستم به همه خودی که دنبال خواهش دل نرفت وقتی التماس می کرد کاشی کاری می خواهد و هزار چیز دیگر! خطاطی می خواست و نوشتن و ترسیم هر چه می نویسد با قلم را. مثل نادر ابراهیمی وقتی چهل نامه کوتاه به همسرمش، مشق خطش بود.
سوزنم روی کارهای بیهوده گیر می کند. روی کارهای درست و درمان نه! پی هیچ چیز را نمی گیرد. قلمم را که روی میز می بینم و مرکبم را توی یخچال!، آه از نهادم بر می آید.
رودست خورده ام!
رودست!
دلم هوس برف کرده. برفی که پابرهنه تویش بدوم. رویش دراز بکشم و سردی اش را با همه وجودم حس کنم.
نرمی اش را. پودر شدنش. لیز خوردن توی خیابان جلوی چشم مردم. دلم هوس خیلی چیزها کرده که نیستند.
دل من کلا مدتیست هوای چیزهایی که نیستند به سرش می زند. دل من قاطی کرده است. دل من بیکار است.
دل من کم کم دادرد هنگ می کند.
نمی توانم بنویسم. دلم نمی خواهد.
حس نوشتن که نیست.
فقط غرض از مزاحمت :
احتمالا تعدادی از دوستان که می آیند وب بنده در دفترتلفن! جی میل بنده سیو! هستند. مشکلی پیش آمده و کاملا ناخواسته یکی از این میل های دوستی در فلان گروه علیرغم!! میل باطنی برای ایشان ارسال شده بود.
خواستیم پوزشی طلبیده باشیم!!
تا درودی دیگر دو صد بدرود!
مغزی که قفل کرده و دیگر هیچ رقمه جواب نمی دهد دلش یک لیس گنده! به یک بستنی قیفی و تا دلت بخواهد خل و چل بازی در آوردن و بالا و پایین پریدن می خواهد. یک انفجار از خنده که سر بزرگ و کوچکی که توی راهرو ایستاده اند را برگرداند سمت خودش!! آخ که آدم چه کیفی می کند!
فکرش را بکن! آخرین امتحانت را به خنده دارترین و سفید ترین شکل ممکن داده ای و تازه خیالت هم فقط بابت این راحت است که این استاد اندختن توی کارش نیست!، مسیرت را با شیرین عقل ترین دوستت کج می کنی و می روی یکی از ...... پارک های شهر!! چند نقطه! را شاید به این دلیل گذاشتم که همین الان تفسیرش کنم! پارک لاله را که می شناسید؛ گاهی نفرت انگیز است؛ گاهی جالب است؛ گاهی خاطرات خوب و بد یاد آدم می آورد گاهی....... در کل آدم های چندان جالبی تویش رفت و آمد نمی کنند! ( البته در کل!!)
خیلی لذت بخش است روی جزوه های ترگل ورگل فیزیک دوستت می نشینی تا گلی نشوی!! مال خودت را همان صبح اول وقت توی مترو پهن کرده بودی!! سفره کردن و زیرانداز کردن جزوه چقدر حال آدم را جا می آورد!
خوشی هایت اما دوساعت هم دوام نمی آورد!! یکی تعطیلات شیرینت را از دو ساعت پس از شروع خراب می کند!! یک هفته ای درگیر می شوی؛ برطرف که می شود یک تعطیلات خراب کن دیگر سر و کله اش پیدا می شود!! تازه این وسط یاس فلسفی قبل و بعد امتحان و روزهای نه چندان خوب متاثر از چیز های دیگر قبلش را هم بگذارید رویش، اضافه کنید یک سمیناری که نمره اش بدفرم مهم است برای پاس شدن و.........
خلاصه تا اینجای تعطیلات نسبتا زهر مار می شود!!
برادرتان که مدرسه اش تمام شده توی خانه مانده است! متاسفانه اصلا هم اهل بیرون رفتن نیست. تمام مدت توی خانه است!! صبح ها به صدای زنگ ساعت و موبایلش هیچ واکنشی نشان نمی دهد و شما را تا مرز انفجار پیش می برد و بیدار می کند و خودش تا 12 ظهر خواب خوشش را ادامه می دهد!
همه شما را متهم می کنند که زیادی شلوغش می کنید! شما کلا شلوغش می کنید! می دانید که.....!!
حالتان کم و بیش از اکثریت قریب به اتفاق عناصر زندگی بهم می خورد! ولی چاره چیست؟!
دوباره باز بر می گردید سر نقطه اول. همان جای همیشگی. و این یعنی یک دور دیگر روی این دایره مفروض زده اید!
مهم نیست. واقعا تا کی باید اعصاب آدم از این چیزها خط خطی شود؟! دوستت هیچی نمی فهمد؟! خوب تو هم سعی کن حرف او را نفهمی! مجبور که نیستی سعی کنی حرف آدم ها را بفهمی! آخر هر چیزی هم که فهمیده ای را نمی توانی ...... هیچی.
|
|